-
ارسال شده توسط تیم Reaper
خلاصه داستان قهرمان اندرت. یه شمشیرزنی که با از خودگذشتگی خودش جنگ بزرگ رو تموم کرد. یکی از قهرمانان نادر... ولی اون در واقع یه دختر پسرپوشه که هویت برادر کوچیک تر مردش رو استفاده میکرد. اون من بودم. راستی، چی؟ چهار سال بعد از مرگش، دوباره زنده شده؟ تنها چیزی که داره بدنشه، پس فقط یه راه برای زنده موندن میمونه. پیشخدمت شدن. "تو تا حالا تجربه پیشخدمت بودن نداشتی، پس اون مدت چیکار میکردی؟" "بیکار بودم." "انگیزت برای این کار چیه؟" "پول." "دوست داری تو چه عمارتی کار کنی؟" "عمارتی که اینقدر کار کردن توش سخت و کثیفه که معلوم نیست حتی اگه هر دو بمیریم هم تمیز بشه یا نه." "چه جور کارفرمایی میخوای؟" "یه کارفرمای بدجنس که کارمنداش رو میترسونه." اینطوری منو اخراج نمیکنن چون من تنها کسی ام که میتونی باهاش کار کنی. "..." مصاحبه کننده طوری نگاهم میکرد که انگار دیوونم.دونیت سیستم دونیت جهت حمایت از تیم ترجمه و تولید است. این حمایت باعث افزایش سرعت انتشار و ادامه کار میشود. - شخصیت های این داستان واقعی نبوده و ساخته ذهن نویسنده میباشد
- در صورت ارسال نقد و تایید آن در مانیست 5 چپتر رایگان به عنوان هدیه دریافت میکنید
ارسال نقد -
-