-
خلاصه داستان «داری به من میگی... نوزادی که فقط مدت کوتاهی از عمرش باقی مونده نجات بدم؟» کنتس کلاریس پس از مرگ والدینش، همه چیز خود را به خانواده عمویش واگذار کرد. برای مطالبه تنها ارثی که والدینش از خود به جا گذاشتهاند، او باید میراث خانوادگی، سنگ جادویی، را که فروخته شده بود، بازیابی کند. کسی که اکنون آن سنگ را در اختیار دارد، کسی نیست جز دوک بیرحم آلبرت، که شایعه شده «حتی از کودکان هم به عنوان ابزار جنگ استفاده میکند»! اما حالا، همان دوک بیرحم دارد بچهای را بزرگ میکند... با جغجغهای در دست به جای شمشیر! کلاریس، بیخبر از این موضوع، برای معاملهای به ملک دوک میرود، اما با نوزاد در حال مرگ، تئودور، روبرو میشود و متوجه میشود که تنها اوست که قدرت نجات او را دارد.دونیت سیستم دونیت جهت حمایت از تیم ترجمه و تولید است. این حمایت باعث افزایش سرعت انتشار و ادامه کار میشود. - شخصیت های این داستان واقعی نبوده و ساخته ذهن نویسنده میباشد
- بخش رزرو پر شده
- در صورت ارسال نقد و تایید آن در مانیست 5 چپتر رایگان به عنوان هدیه دریافت میکنید
ارسال نقد -
-