-
ارسال شده توسط تیم YUKAI
خلاصه داستان آستیر وقتی ۴ سالش بود، باباش رو از دست داد. باباش همیشه میگفت اهل یه امپراتوری به اسم تالوچیومه و یه روز با تیا به اونجا برمیگرده و با هم تو یه خونه تمیزتر و قشنگتر زندگی میکنن. ولی تیا رو تنها گذاشت. بعداً آستیر یه سنگ پیدا کرد که حرف میزد و گفت: «اگه بخوای، همهچی رو برمیگردونم. جایی که توش به دنیا اومدی. جایی که واقعاً بهش تعلق داری. جایی که اون مرد هنوز زندهست.» آستیر قبول کرد و برگشت به اون جهان. فکر میکرد بالاخره پدرش رو میبینه و همه چی درست میشه. ولی وقتی دیدش، فهمید که باباش یه شوالیه مقدس نبوده، بلکه...دونیت سیستم دونیت جهت حمایت از تیم ترجمه و تولید است. این حمایت باعث افزایش سرعت انتشار و ادامه کار میشود. - شخصیت های این داستان واقعی نبوده و ساخته ذهن نویسنده میباشد
-
- در صورت ارسال نقد و تایید آن در مانیست 5 چپتر رایگان به عنوان هدیه دریافت میکنید
ارسال نقد -
-