-
ارسال شده توسط تیم YUKAI
خلاصه داستان [اثری از نویسندهی <Dr player>] شخصیت اصلی داستانمون که فقیر به دنیا اومده، کلی سختی کشیده تا بهترین کارمند بخش فروش بشه و بقیه بهش لقب "سلطان پاچهخواری" رو دادن. آرزوش چی بود؟ میخواست زود بازنشسته بشه و باقی عمرشو راحت زندگی کنه. ولی وقتی برای کارش بازیِ یکی از شرکتهای مشتری رو شروع کرد، به طرز عجیبی از دنیای بازی سر در آورد. و بین تمام شخصیتها، تبدیل به وان اکلسیا شد؛ یه آدم بی عرضه و بدنام که هیچ استعدادی نداره و به هیچ دردی هم نمیخوره... ولی خب، همین عالیه! اون لای پر قو بزرگ شده، خوشتیپه، جایگاه بالایی داره و خرپوله. و از اونجایی که عرضهی هیچ کاری رو نداره، میتونه باقی زندگیشو بخوره و بخوابه و کیف دنیا رو ببره! ولی بعدش... «ویژگی "استاد اعظم جادو" باز شد!» «ویژگی "جذبه ی اژدهای شعله سیاه" آزاد شد!» « ویژگی "استعدادهای بی شمار" آزاد شد!» اَه، من هیچکدوم از این مهارتها رو نمیخوام!دونیت سیستم دونیت جهت حمایت از تیم ترجمه و تولید است. این حمایت باعث افزایش سرعت انتشار و ادامه کار میشود. - شخصیت های این داستان واقعی نبوده و ساخته ذهن نویسنده میباشد
-
- در صورت ارسال نقد و تایید آن در مانیست 5 چپتر رایگان به عنوان هدیه دریافت میکنید
ارسال نقد -
-