-
ارسال شده توسط تیم FLORIX
خلاصه داستان _فقط یک قدم مونده بود تا نجات بشریت... _فقط یک قدم تا کشتن باس نهایی کازاتوت... _فقط یک قدم تا صلح و امنیت.... اما چرا بشریت با من مخالفه، حرفه ای ها یا همون متخصص هایی که قرار بود جون انسان ها رو نجات بدن و عامل نابودی هیولاها باشن، الان دارن جلوی منو میگیرن تا آخرین هیولا رو نابود نکنم! چرا؟! برای اینکه همیشه در راس قدرت باشن، مگه طمع و قدرت و ثروت تا چه حد میتونه آدم ها رو کور کنه....؟! من، گو چن، پسر شوالیه ی بزرگ پادشاهی مقدس شیا بودم، که طرد شدم و تو یه دهات کوچیک بزرگ شدم، و هرگز نتونستم مثل سایر اعضای خانواده ی خودم یه کلاس قدرتمند به دست بیارم، اما بعد از این توسط گیلدی که خودم ساخته بودم، کشته شدم، با آخرین برگ برندم [قلب کازاتوت] تونستم برگردم به گذشته. این بار به کسی رحم نمیکنم، هر کسی که جلوی من وایسه رو زیر پام له میکنم...! این بار تبدیل به یه <احضارگر شیطانی> میشم!!دونیت سیستم دونیت جهت حمایت از تیم ترجمه و تولید است. این حمایت باعث افزایش سرعت انتشار و ادامه کار میشود. - شخصیت های این داستان واقعی نبوده و ساخته ذهن نویسنده میباشد
- پس از آپلود چپتر ها دستاندکاران قابل مشاهده خواهند بود.
- در صورت ارسال نقد و تایید آن در مانیست 5 چپتر رایگان به عنوان هدیه دریافت میکنید
ارسال نقد -
-